سلام...
خیلی وقته نیستم اصلا روحیه اپ کردن رو ندارم اعصابم ریخته به به هم
خودمو گم کردم... خواستمو هدفمو...ارزومو...وای....
توی بد شرایطیم احساس کردم شاید اینجا بتونم یه کم از حرفای
دلم رو بگم ولی اصلا دستم به نوشتنم نمیره خیلی داغونم دیگه
دلیلی برای زندگی وزندگی کردن نمیبینم
جز اجبار اونمم بخاطر کسای که دوستم دارن وبا
هر نفس من جون میگیرن وبخاطر لبخند من همه تلاششونو میکننن
بخاطر محبت اون دوتاس (مادر وپدرم)که دستو پام بسته شده تو این دنیا
و مجبورم به زندگی ادمه بدم اخه دلم براشون میسوزه مجبورم بخاطرشون بخندم
الکی شاد نشون بدم وای حالم از این ظاهری که خودم نیستم
به هم میخوره اه ه ه ه ه ه ه ه ه
یه مدت نیستم که اپ کنم ولی سعی میکنم به هه دوستام سر بزنم
ان یه خداحافظی نیستا زود میام فراموشم نکنیدا!!!!!!!!!!
واقعا گم شدم......
شخصیتم....
احسسم.....
قلبم....
دلم....
هدفم......
اصلاا ز همه چیز متنفرمممم....
خدا کنه بتونم به نتیجه برسم به حر حال میام چه برسم چه نرسم.......
دوستتون دارم
واسم نظرشونو گفته بودن بهتون بگم عزیزم شما که میگید این دوستی یه هوس ویه عادت وووووو ....بوده
نه عزیزای من نبوده نه نه اون با من نسبت داشته در کنارشم اینقد
با هم صمیمی بودیم که مث دوتا دوست وخیلی چیزای دیگه
که الان اصلا توان توضیح دنشو ندارم
وقتی از یه جریان اطلاعی ندارید نظری نزارید که ادم بدتر دلش بگیره
باور کنید مرگ عزیزم سخته سخت امیدوارم که واسه کسی اتفاق نیفته.......
قلب منی جون منی عمر منی هستی من همه کس من
عشق منی
نمیزارم که حسودا بدزدنت
مگه میشه بیتو باشم نفسه منی
.......
هیچوقت اولین باری که دیدمت یادم نمیره سر کوچمون میدونم تو هم یادته محکم
ترمز زدی
گفتی: سلام خانم دیر که نیومدم
گفتم نه عشقم سر وقت رسیدی....![]()
عزیزم یادم نمیره با چه شوقی به من نگاه میکردی..
اخخخخخخخخخخ
یادته گفتی باران.. خانم شدیا دیگه بچه نیستی ....خیلی خوشحال شدم
ولی خجالت کشیدم....
وقتی منو بر گردوندی خونه دوتا شاخه رز صورتی خوشگل برام خریدی ...
عزیزم م م م م م م م م م
یادته قول دادیم به هم تا نفس میکشیم با هم باشیم تا پای جون
اره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه؟
تو بودی تا اخرش اخ خ خ
دلم تنگه برات
امروز اخرین روزه نمیتونم میفهمی؟
امروز یه سال تموم شد تموم
وای این یه سال چه جوری گذشت فقط خدا میدونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یادته وقتی رفتی همه فکر میکردن تو نمیبینی ولی من ساکت بودم
ارووم اشک میرختم که عذاب نکشی اخه میدونستم مجبوری بری
ولی دوس نداشتی هیچی نگفتم م م م م م
یادته گفتم راحت بخواب تو با وفا ترینی تو بهترینی بودی هستی میدونم
یادته اخرین بار که با من حرف زدی گفتی:گلم مواظب خودت باش
تو صدات پر از ترس بود اخ خ خ گفتم من که خونه هستم تو مواظب باش
دلت نمیخواست تلفنو قطع کنی یادته....
وای که وقتی زنگ میزدم تلفنت خاموش بود
داشتم ویوونه میشدم التماس میکردم به خدا خدا خدا میکردم
عزیزم م م م م م م
طاقت اشکاتو ندارم ترخدا نزار ببارم خدا نخواست قسمت اینه که من تو رو تنها بزارم
وای میدونم دلت تنگ تر از منه میدونم عزیزم تو ........
قلب منی
جون منی
عمر منی
هستی من
همه کس من
عشق منی نمیزارم که حسودا بدزدنت مگه میشه بی تو باشم نفس منی
یادته بهت گفتم اگه حسودا بزارن میبرمت یه جای که ندونن کجای..
....
دوست دارم دوست دارم نمیگم دوست داشتم میگم ..
دوست دارم م م م م م م م م
امروز من با خدای مهربونم اشتی کردم وای چه لذ تی داشت
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا دوست دارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
سال بعد شاید
دستی که بوی سیگار می دهد
دست دوستم باشد که مزار مرا می شوید
ومن
در علف هرزی که از سنگ می روید
هنوز جان می سپارم
دلم تنگ شده واسش....![]()
![]()
پارسای ناگهان دید از تمام ثروتش محروم شده.
می دانست خداوند در هر شرایطی به او کمک میکند. بنابراین دعا کرد:
پروردگارا بگذار در مسابقه بخت ازمای برنده شوم.
سال ها وسال ها دعا کرد وهنوز فقیر بود.
سر انجام روزی در گذشت و-از انجا که مرد بسیار پرهیزگاری بود
مستقیم به بهشت رفت.
هنگامی که به انجا رسید" حاضر نشد وارد بهشت شود.
گفت تمام زندگی اش را مطابق با اموخته های مذهبی اش زیسته است
وخداوند هرگز نگذاشت او در مسابقه بخت ازمایی برنده شود.
مرد با ازردگی گفت: هر قولی که به من دادی دروغ بود.
پروردگار پاسخ داد:همواره حاضر بودم در برنده شدن ات
کمک کنم. اما هر چه میخواستم کمکت کنم تو هر گز
یک بلیت بخت ازمایی نخریدی!!!![]()
این روزا خیلی دلم گرفته خیلی نمیدونم .....
منم از خدا خیلی چیزا خواستم ولی نمیدونم چرا فکر میکنم خدا قهر کرده
اخه من که کاری نکردم . فقط از اون ناراحت بودم شایدم حق داشتم ویا
شایدم ....
نمیدونم.....
دلم خیلی تنگه خیلی.......
.............................................![]()
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلتها وتباهی ها
در همه جا شناور بودند انها از بیکاری خسته وکسل شده بودند روزی همه فضیلتها
وتباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر وکسل تر از همیشه...
نا گهان ذکاوت ایستادوگفت: بیاید یک بازی کنیم مثلا:قایم باشک!
همه از این پیشنهاد شاد شدند.دیوانگی فورا فریاد زد من چشم میگذارم...من چشم میگذارم!
و از انجا که هیچ کس دوست نداشت به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم
بگذارد وبه دنبالانها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت وچشمهایش رابست وشروع به شمردن کرد یک... دو..
همه رفتند تا جای پنهان شوند
لطافت خود را به شاخ ماه اویزان کرد..خیانت داخل انبوهی از زباله چنهان شد..
اصالت در میان ابرها مخفی گشت... هوس به مرکز زمین رفت..طمع داخل کیسه ای
که خودش دوخته بود مخفی شد.....
دیوانگی مشغول شمردن بود هفتادونه..هشتاد...هشتادویک...
همه پنهان شده بودند جز عشق که همواره مردد مانده بود ونمیتوانست تصمیم بگیرد
وجای تعجب هم نیست همه میدانیم پنهان کردن عشق کار مشکلی است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید:نودو پنج...نودوشش....نودوهفت...
هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید ودر بین یک بوته گل سرخ پنهان شد
دیوانگی فریاد زد:
دارم میام!
اولین کسی راکه پیدا کرد تنبلی بود.چرا که تنبلی .تنبلی اش امده بود جای چنهان شودو
لطافت را یافت که به شاخ ماه اویزان بود. دروغ ته چاه وهوس مرکز زمین ویکی یکی همه
را پیدا کرد جز عشق او از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوشهای زمزمه کرد
تو فقط باید عشق را پیدا کنی!
او پشت بوته گل رز است . دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند
وبا شدت وهیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد دوباره ودوباره تا باصدای ناله ای
متوقف شد.....
عشق از پشت بوته بیرون امد وبا دستهایش صورت خود را پوشانده بود
واز میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد...
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند واو نمیتوتنستگ جای را ببیند.
او کور شده بود!
دیوانگی گفت :من چه کردم.من چه کردم .چگونه میتوتنم تو را درمان کنم؟؟!!
عشق پاسخ داد:تو نمیتوتنی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی راهنمای من شو......
واین گونه است که از ان روز به بعد عشق
کور است ودیوانگی همواره
در کنار او......!
ببخشیید خیلی طولانی شد!!![]()
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد گفت:
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند:مبارک باشد
دخترک گفت:دریغا که مرا
باز در معنی ان شک باشد
سالها رفت وشبی
زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهای که به امید وفای شوهر
به هدر رفت هدر
زن پریشان شد ونالید که وای
وای این حلقه که درچهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است![]()
![]()
اخه چرا ؟ چرا ؟ چرا؟؟
ادم برفی دیوانه وار عاشقه
انسانی شده بود که او را ساخته بود
شبانه برهنه به اغوشش کشید
وخود اب شد![]()
تا حالا دقت کردین درصد شکست دخترا تو عشق
یا دوست داشتن ...
خیلی بیشتر از پسراس؟؟؟
یا اینکه چرا به دخترا بیشتر خیانت میشه ....
اخه چرا؟؟؟
چرا یه دختر زوده تر عاشق میشه ...
اه لعنت به این احساس که همیشه یه
یه دختر بخاطرش داغون میشه ![]()
همش دارم فکر میکنم دست یکی تو دستته دارم میمیرم
ای خدااااااااااااااا
فکر میکنم حقیقته
باز امنشبم بی خوابممممممممم

